این متن در مجله پارسی نامه قرار گرفت
سلام
نکته اول:
این مدتی که نبودم، درگیر کارهای بیمه ام بودم.
من بیمه شدم! و از این بابت خیلی خوشحالم.
نه از نوع خدمات درمانی یا تامین اجتماعی،
بیمه دین!
درصد بالایی از دین خودم و یک نفر دیگر را بیمه کردم.
البته فول بیمه نمی کنند.
بقیه اش را می گویند باید با احتیاط بیشتری برانم!
نکته دوم:
اونهایی که ازدواج نکرده اند مطمئن باشند که هنوز از زندگیشان لذتی نبرده اند!
نکته سوم:
بهترین کتابهایی که برای ازدواج خوانده ام:
1- انتخاب مناسب، همسر گزینی در 20 گام * محمود یزدانی
2- مطلع مهر، راه کارهای جامع و کاربردی برای انتخاب همسر* امیرحسین بانکی پورفرد
3- مطلع عشق، رهنمودهای آیت الله خامنه ای به زوج های جوان* محمد جواد حاج علی اکبری
نکته چهارم:
اگر فکر کرده ای که با خواندن چهار تا کتاب و گوش دادن چند تا سی دی و
مشاوره رفتن و .... حتما ازدواج خوبی داری، کاملا در اشتباهی!
بچه های جنگ میگن «اعر الله جمجمتک». یعنی وقتی خواستی بری وسط میدون
سرت رو به خدا بسپار و برو جلو!
توی ازدواج هم همینه ، باید همه چی رو دست خدا بسپاری که اگه بخواهی به حساب
و کتاب های خودت تکیه کنی با مغز می خوری زمین. نگی نگفتم!
ببین من نگفتم مطالعه نکن ، نگفتم کتاب نخون ، نگفتم حساب و کتاب نکن،
من خودم آخر همه اینها هستم، گفتم که بدونی اصل خواست خداست.
هر کاری هم که کردی آخرش باید از خدا بخواهی که زندگیت رو درست و درمون برات بچینه.
این مطالعه و مشورت ها فقط بخاطر اینه که خود خدا گفته مشورت کنید.
وگر نه اصل فرمون همه ما دست خداست.
ومن یتوکل علی الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شیءٍ قدراً (طلاق 3)
و هر کس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را میکند،
خداوند فرمان خود را به انجام میرساند، و خدا برای هر چیزی اندازهای قرار داده است.
نقطه
سلام
روز آخر سفر مشهد،
آخرین باری است که به حرم می روم
به دلم است که در این لحظات،
برای آخرین بار، در اتاقک ضریح زیارتی بخوانم و بروم
با طمانینه و توجه بیشتری وضو می گیرم
مهر کربلایی و کتاب دعایی برمیدارم
و از صحن آزادی داخل میشوم
و در راهروی منتهی به ضریح با سری به زیر انداخته
آرام آرام حرکت می کنم
بیست متری درب ورودی ضریح که می رسم سرم را بالا می کنم
درب را بسته اند!
برای شستشو،
می خواهند آلودگی و کثیفی در حرم نباشد.
نمی خواهد درب حرم را ببندید،
قبول دارم،
خودم امشب از مشهد می روم...
نقطه
مشتری: سلام
من: سلام بفرمایید
مشتری: ببخشید میخواستم برای کلاسهای کامپیوتر اسم بنویسم
من: کدوم کلاس رو می خواهید؟
مشتری: کلاس کامپیوتر دیگه!
من: ببینید ما یک کلاس ویندوز داریم که روز های زوج تشکیل میشه از ساعت . . .
و یک کلاس اینترنت داریم که . . .
مشتری: کلاسی نیست که کلّ کامپیوتر رو آموزش بدن؟ (با تاکید روی کلمه «کل»)
من: یعنی چی کل کامپیوتر؟!!!
مشتری: یعنی میخوام کل کامپیوتر رو یاد بگیرم!
من: 
نقطه
این متن در مجله پارسی نامه قرار گرفت
اتوبوس شیراز سر پل چیتگر پیاده ام کرد. از آسمان پیدا بود که 45 دقیقه ای تا طلوع آفتاب مانده.
به نظرم آمد که بهترین جا برای نماز خواندن ایستگاه متروست.
سریع سوار تاکسی شدم و به اندازه یک سوم شیراز تا تهران، کرایه گرفت
و کنار پله های اولین ایستگاه مترو پیاده ام کرد.
سریع وارد ایستگاه شدم و به جستجوی دستشویی و وضوخانه و نمازخانه.
آن موقع صبح هیچ کسی از کارمندان ایستگاه نبود.
فقط یک بلیط فروش بود که گفت: « آقا اینجا دستشویی عمومی نداریم!»
نمازخونه رو پیدا کردم اما بدون وضو که نمیشه . . . ! میشه؟
نمازخانه بدون وضو خانه به چه ماند؟
نمیدانم نمازخانه بدون وضوخانه را برای چه ساخته اند؟!!
کاش از شیراز وضوی یکبار مصرف آورده بودم!
آن طرف ایستگاه یک آبسرد کن بود. به قصد وضو با عجله به طرفش رفتم.
نزدیک که رسیدم رویش نوشته بود: وقف آقای فلان . . . .
به نظرم با این آب اگر وضو بگیرم نمازم از پله های ایستگاه هم بالا نمی رود!
از مترو ناامید شده بیرون آمدم تا بلکه از مغازه ای، آب معدنی بگیرم. (عجب وضوی پاستوریزه ای بشود!)
اما دریغ از یک مغازه ی باز! آن روز جوی های کنار خیابان هم به نظرم خشک شده بود!!!
لحظه حساس ماجرا:
ناگهان درب کوچکی شبیه مسجد دیدم.
فکر نمیکردم در آن نقطه شلوغ تهران مسجد هم باشد!
با ذوق و شوق هر چه تمام تر و با چه شور و هیجانی وارد دستشویی های مسجد شدم . . .
مشت اول آب را که به صورتم ریختم خادم چراغ رو خاموش و روشن کرد و داد زد:
- زود باش می خوام درب رو ببندم.
وضو را به فرموده زود تمام کردم و به سمت شبستان رفتم که خادم گفت:
- درب های شبستان رو بستم، چرا اینقدر دیر اومدی؟
مات مانده بودم که چه جوابی بدهم.
- برو توی اون اتاق بخون.
یک اتاق مثلثی کوچک با یک میز در گوشه ای از آن که مردی پشتش نشسته.
بهش گفتم:
- میشه اینجا نماز بخونم؟
- بخون، مهر داری؟
- آره توی ساکم دارم
- نمیخواد بیرون بیاری، بیا، اینو بگیر
- اهل کجایی؟
- شیراز
نماز رو که خوندم، خواستم بیرون بیام که صدایم زد:
- آهای شیرازی!
- بله؟
- این مغز بادام ها رو بگیر و 14 تا صلوات برای امام زمان بفرست....
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نقطه
سلام
وقتی مکه می روی
و کوله ای سوغات می خری
و درآمد عربستان را بالا می بری
و آل سعود با پولهایت اسلحه می خرد
و گلوی مردم بحرین را می درد
غلط می کنی از عربستان جنس می خری!
نقطه